میتوان با اندکی تامل و پرسش به شناخت نسبی از او که اینک - به ادعا- ناشناسش میخوانیم دست یافت. میتوان هم کتاب معرفت ناگشوده و زبان اخلاق به کناری نهاده با قلمی تلخ هر آنچه را که میپسندیم بر او که اینک به گمان ما بر ماست نسبت دهیم و آداب نوشتن به شاگردانمان بیاموزیم.
میتوان بر قله دانش نظری خویش نشست و نامهای بسیاری را که بزرگ میخوانیمشان ـ حتی نام خویش ـ را با لهیب خشمی ناگهان لکه دار کرد. میتوان با نثری آشفته و پرخاشگر بر دیوار بزرگ منطق نظری استوار و بلاغت کلامی رشک انگیز خویش ترکی زشت ایجاد کرد و از بلندای جایگاه رفیع خویش به تصور باطل حقارت دیگری که ما را به پرسش و نقد نواخته است طعنه زد. میتوان با توهم سحر کلام٬ رنج سی ساله دیگری را به بهانه اشتباه او در ندانستن تفاوت میان عناوین به سخره گرفت و چنگال فقر عملی اخلاق خویش را به صورت بیادعایی ادبی دیگری کشید.
میتوان گمان برد که آفتاب حقیقت دیرگاهی است بر ما نازل شده است اما نور خود را از مدعی جاهل دریغ کرده است چرا که ما "بلندنظر شاهباز سدره نشين" هستیم و دیگری "غار نشین خفته". و چه طنز تلخی است زبان زشت نشسته خویش را اسناد به "سر و روی نشسته " دیگری کنیم و خود را قربانی بی گناه درندگی اویی بخوانیم که جای زخم و دست لطف دیروز ما و دوستان دیروز و برخی شاگردان امروز ما بر زندگی و حیات او گسترده و هنوز پابرجاست.
میتوان وقتی گذشته تو را - ولو تلخ و مبهم - به پرسش می گیرند و انچه را در ان سهم داشته ای - ولو به گمان خویش اندک- تنها به پای تو می نویسند، بر نادانی او که می پرسد و اما تفاوت "ستاد" و "شورای عالی" را نادیده می گیرد پوزخند زد . می توان شان خود را که مدعی بهره از چشمه جوشان عرفان مولوی است و در قامت فیلسوف و معلم نشسته فراموش کرد و انگاه که حاشیه بر متن غلبه میکند به زشتی دیگری را به صرف انتقادی – ولو به گمان ما ناروا٬ جاهل و پریشان گوی خواند.
اری میتوان بسیار اندوخت و بسیار آموخت و آموزاند اما دریغ که گاه نقد فرا میرسد ناقد ستم دیده را که اینک دست کم در ستم کشی با او هم داستانیم بر نتابید و بی پروا پرده از اخلاق عملی و ذهن استبداد زده و منتقد ستیز خود کنار زد و امید زایش زبان اخلاق و بردباری عملی را در نو شکفته روشنفکری دینی در این دیار را ناامید کرد.
چه عبرت آموز است که فیلسوف مروج مدارای امروز با جسارت حضور دیروز خود در ستاد "دیگر ستیزی" را "شبانه روزی عرق شرافت ریختن برای خدمت به فرهنگ" می خواند و منتقد را غارنشین خواب زده بی ادب. منتقدی که در غار تنهایی خویش که دهها و بلکه صدها هزار خواننده اثار ایشان در ان با او شریک بودهاند دیروز و امروز و بدون تظاهر به "عرق شرافت ریختن و توهم خدمت" سهم بزرگی در روشن نگهداشتن چراغ ادبیات این مملکت داشته است.
استاد انگاه که خود را از بازبینی هیجانات انی بر کاغذ بینیاز دیدی لحظهای به این فکر نکردی که ان "فیلسوف و معلم روشنفکری دینی" که منتقد خود را - "سست نثر"، ""خفته در غار"، "دست و رو نشسته"، "به حیا و ادب پشت کرده"، "به پشت میز خطابه پرتاب شده"،"دروغ در دغل کرده متکبر عقده گشا"، "گزافه و یاوه گو"، "خفته پریشان گو"، "دروغ زن و دریوزه و چاپلوس "، "پریشان گوی سم پاش و فحاش"، "گلادياتور" می خواند، چگونه سوزن درون خویش را بر حباب بیرون خویش می زند و ان را میترکاند.
به راستی چه حکمتی است که مراد و فیلسوف روشنفکری دینی وطنی انگاه که خشمگین میشود و از نقد دیگری ناخوشنود، قلم دوست و همرا صدیق سالهای دهه شصت خویش و دشمن امروز خویش را اینک از کیهان امانت گرفته منتقدان را چنین ادیبانه نوازش می دهند؟ به راستی چرا درخواست اینکه "بابت نقشی ( ولو به مدعای خودتان اندک) که در ستاد انقلاب فرهنگی داشته اید اینک که دیگرگونه میاندیشید و مدارا و تساهل و دمکراسی میجوئید باید پاسخگو باشید و عذر تقصیر بیاورید" چنان آشفتهتان میکند که جز با قلم برادر شریعتمداری خشمتان فرو نمینشیند؟
و چه شرم آور است که انقلابیون دیروز و مصلحان امروز چنان از طبیعی بودن و مقتضای ضمانه بودن اعمالشان در دهه شصت میگویند که انگار دمکراسی، مدارا و حقوق بشر را در در دهه نود میلادی ایشان برای اولین بار خلق و وضع کردهاند. این مصلحان امروز که تنها تا مرزهای دیروزشان مصلح هستند و پرسیدن از انچه بودهاند ایشان را پریشان و پرخاشگر میکند٬ چنان مینمایند که هر انچه ایشان کردهاند مصلحت زمانه انان و برحق بوده است چرا که نمیتوان با نگاه امروز به قضاوت دیروز نشست. اما این تمام حقیقت نیست چرا که کردار دیروز ایشان نیز نه مصلحت زمانه بود که مصلحت ایشان بود و دیروز نیز مصلحانی بودند که فریاد براوردند، نه این است رسم زمانه.
اما قصه و پرسش بنیادی همچنان پا برجاست و دریدن منتقدین و تحقیر انان و انکار آنان نیز حقیقت را عوض نمیکند. آنچه را نمیتوان انکار کرد سابقهای است و تاریخی است که فراموشمان نمیشود. اری استاد هر چه قدر هم که تو بالا بروی و دور از دسترس، تاریخی که تو نیز در ساختن ان نقش داشتهای همین نزدیکیها در کنار ماست. کتابهای تو ٬ دیدگاههای نظریت٬ بازیهای زبانی و انده روشنفکرانه یاران و شاگردانی که پرسش از استادشان را برنمیتابند و بسیاری "چیزهای " دیگر و نیز این واقعیت که تو اینک با ما در این ستمکشی همداستانی، اما نمیتواند حقیقت آنچه را که بر ما گذشته است دگرگون کند.
استاد اینجا نه سیالیتی در کار است و نه قبض و بسطی، حقیقت آنچه رخ داده است پیش چشم ماست و دود آتش خرابکارانه آن هنوز افق دیدمان را تیره نگه داشته است . استاد عزیز حاصل آن "شبانه روز عرق شرم ریختن" دستکم تدوین و تهیه ائین نامه هایی نامعقول و عقب افتاده برای دانشگاهها، اخراج و کناره گیری صدها تن از اساتید درجه یک دانشگاهها و تیشه به ریشه علوم انسانی زدن در دانشگاههای این کشور بود.
دست کم سیصد استاد دانشگاه –هر چند که شما ان را بیاهمیت بخوانی- از دانشگاه های ما و با حکم ستادی که شما هم عضو آن بودی برای انچه به گمان شما "ضرورت استشمام عطر و بوی اسلام از فضای دانشگاه بود" اخراج شدند. دانشجویان بسیاری از تحصیل محروم شدند و در تلاش برای اسلامی کردن متون، اگر چه آنگونه که دکتر زیباکلام می گوید نتوانستید "فیزیک و شیمی اسلامی" بسازید اما دست کم تیشه به ریشه علوم انسانی در دانشگاهها زدید و کمر آن را شکستید.
استاد شما نه برای شیخوخیت در ستاد انقلاب فرهنگی و نه برای علمداری پرچم آن که برای همان "عرق شرافت ریختنتان در آن ستاد" و البته برای آنچه "خدمت به فرهنگ و بدون ستاندن قرانی مزد" میخوانیدش اکنون که حاصل کار خویش را میبینید و چون دیروز نمیاندیشید باید عذر تقصیر بیاورید. آری "بایدی" در کار است چون جدا از حقی که از شمار بسیاری از اساتید اخراج شده و دانشجویان تسویه شده ضایع کردهاید به فرهنگ و دانش در این دیار نیز آسیبهای جدی وارد کردهاید.
استاد شما نه به خاطر شیخوخیتی که نداشتهاید بلکه اینک که چون دیروز نمیاندیشید به خاطر همان نقش به مدعای خودتان اندک باید پاسخگو و شرمسار باشید. اری ما این را فراموش نمیکنیم. جناب آقای دکتر سروش ان زبان دشنام گوی گزنده شما ما را از پرسشگری باز نمیدارد دیروز برای تحقیر زیبا کلام با نام او بازی کردید و امروز تبار روستایی دولت ابادی را محملی برای رهایی از بنیاد پرسش می سازید، پرسش اما همچنان باقی است.
ای کاش این شهامت اخلاقی در شما فیلسوف بزرگ بود که یکبار برای همیشه بگویید " که اری من به اندازه سهم خودم در خلق مبانی نظری – انقلاب فرهنگی- ، و اداره، تصمیم گیریها و نتایج اقدامات "ستاد انقلاب فرهنگی" نقش داشته ام و به اندازه سهم خودم مدیون فرهنگ این مملکت و البته هزارانی هستم که به ایشان ستمی رفته است. اگر چنین کنید ما از این لحظه تلخی که تو به سهم خود برای ما رقم زدهای در میگذشتیم٬ چون یاد گرفتهایم ببخشیم اما فراموش نکنیم.
پینوشت: پیش از این به مناسبتی دیگر نوشته بودم که مطالبه بیان حقیقت از آن رو بیشتر دامن مدعیان اصلاحطلبی را میگیرد که ایشان ادعای رفتار دمکراتیک و مسئولیت پذیری و حقوق ملت سر دادهاند و همین امر مسئولیت اخلاقی و قانونی ایشان را در بیان حقیقت و قبول مسئولیتشان در وقایع گذشته را بیشتر میکند. چگونه میتوان به شعارها و کلام کسی دل بست که تکلیف خود را با گذشته متفاوت خویش روشن نکرده است؟ در واقع اگر شعار٬ کلام و مدعای امروز با عملکرد دیروز نخواند مدعی باید روشن کند که آیا شهامت اخلاقی نقد خویش را دارد یا نه؟ به شعار امروزش باور دارد یا به عملکرد دیروزش؟ و از چه منظری به تحلیل و نقد چرایی این تضاد مینشیند؟
تنها آدمهایی با شهامت اخلاقی میتوانند تغییر ایجاد کنند و پروژههای اصلاحی را پیش ببرند و انکه گذشتهاش را در غبار میخواهد فاقد این شهامت است و ادعاهایش بیاعتبار. شکست اصلاحات نیز پیش از هر چیز ناشی از شکست اخلاقی و شخصیتی مدعیانی بود که اولین و بنیادی ترین شرط رفتار مدنی و دمکراتیک را که قبول مسئولیت اعمالشان در عرصه عمومی است نه درک کرده بودند و نه باور داشتند. این گزاره عینا درباره آقای دکتر سروش نیز صدق می کند.
